حكيم زجاجى

707

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز گفتار او مير حيران بماند * به زودى وصيف و بغا را بخواند بگفت اين سخن‌هاى باغر تمام * بباريد خون از دو ديده امام چنين گفت با آن دو ترك سترگ * كه ما را نبد راى شغل بزرگ نه در دل سر اين « 1 » جهان داشتم * تن خود ز مردم نهان داشتم به بيرون كشيدند ما را به زور * تنم را فكندند در شروشور به درويشىام زنده و بر فراز * به آيد كه مرده به شاهى و ناز بغا گفت انديشه در [ دل مدار ] * كه حالى برآرم ز باغر دمار سرش را نهم در كنار تو من * به ديده « 2 » شدم گفت ، يار تو من چه انديشه دارى ز باغر كه شير * نيارد به گرد تو گشتن دلير تو برخيز حالى به گرمابه شو * زمانى تو با بخت همخوابه شو به حمام شد مستعين در زمان * نشستند آن هردو تن شادمان بيامد ز ناگاه باغر ز راه * به نزديك آن هردو لشكرپناه بگفتند با او كه رو پيش مير * كه مىخواندت شاه روشن‌ضمير سرافراز شمشير بگشاد زود * به گرمابه در شد به كردار دود برفتند اندر پيش چند مرد * گرفتند آن ترك را بند كرد از آن پس كه كردند بسيار زور * نشد يار آن ترك سرگشته هور به صد مرد از او اندر آويختند * از آن پس كه از ديده خون ريختند فزون بود باغر ز ده پيل مست * سرانجام كارش ببستند دست به پايش كشيدند اندر سراى * دو بندش نهادند بر دست و پاى غلامان از آن آگهى يافتند * ز باغر جهان را تهى يافتند برفتند يكسر به درگاه شاه * وز آنجا سوى آخور « 3 » و پايگاه به غارت ببردند اسبان مير * همان استرانى كه بد بارگير چو غوغاى تركان برآمد ز راه * وصيف و بغا آن دو مير سپاه برفتند هردو چو شيران نر * ز باغر به زارى بريدند سر ز كارش به زودى بپرداختند * سرش را ز بالا درانداختند

--> ( 1 ) سران را ( 2 ) بريده ( 3 ) آخر